شهاب الدين احمد سمعانى
527
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
شعر انّ الرّسول لنور يستضاء به 26 * مهنّد من سيوف اللّه مصقول نبّئت انّ رسول اللّه او عدنى * و العفو عند رسول اللّه مأمول تبّع ملك حمير مر آن كاهن خود را گفت : هل تجد ملكا يزيد على ملكى ؟ قال : نعم . قال : لمن ؟ قال : احمد البارّ المبرور و ايّد بالظّهور ، و وصف فى الزّبور ، و فضّلت امّته فى السّفور ، يفرج الظّلم بالنّور ، احمد النّبى طوبى لامّته حين يجئ . امّا نور ولادت معروف است ، آمنه مىگويد ، مادر مصطفى : آن شب كه اين كودك از من بيامد ، نورى از من جدا شد كه مشرق و مغرب روشن كرد . جايى نبشته ديدم كه آن شب كه از مادر بيامد ، در ساعت روى بر زمين نهاد ، و سجده كرد ، پس روى سوى آسمان كرد و به زفان فصيح گفت : اشهد انّ لا إله الّا اللّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه . و تا ترا از اين عجب نيايد كه اگر عيسى كه مبشّر بود به قدوم قدم او در حال مهد سخن مىگويد چه عجب كه اين مهتر نيز سخن گويد . امّا نور معجزه ؛ قصّهء خندق معروف است ، و آن كديه كه در سنگ پديد آمد مهتر بيامد و معول بزد و آن انوار بجست و به هر نورى بشارت همىداد به فتحى . و امّا نور صحابه ؛ اسيد بن خضير روايت مىكند كه شبى قرآن مىخواندم در سورة البقرة بودم ، سر بركردم چيزى ديدم چون ظلّهاى ، در ميان آنجا چراغها از آسمان مىآمد ، بترسيدم و خاموش بودم ، بامداد بيامدم و مهتر را خبر دادم ، گفت : آن ملايكه بودند به استماع آمده بودند اما انك لو مضيت لرأيت عجائبا . امّا نور امّت ؛ يَسْعى نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ . شعر اذا نحن ادلجنا و انت امامنا * كفى لمطايانا بلقياك جاديا آن مهتر را كه در عالم آوردند سلطانوار آوردند ، عالمى بود هوا و بدعت گرفته ، شهوت مستولى شده ، مراد امير گشته ، سيّد كونين را گفتند : برو و اين جاهلان را بگوى كه از كارگاه هوا به پيشگاه هدى آييد ، لا يؤمن احدكم حتى يجعل هواه تبعا لما جئت به ؛ تا هوا زير 27 پاى نياوردى و آنچه من آوردهام بر سر ننهادى ، از تو هيچچيز نيايد . انديشه تيرهء خود را قدوهء خود ساخته بودند ، راى معكوس خود را امام خود گردانيده ،